ای نزدیک

در نهفته ترین باغ ها، دستم میوه چید.

و اینک، شاخه ی نزدیک! از سرانگشتم پروا مکن.

بی تابی انگشتانم شور ربایش نیست، عطش آشنایی است.

درخشش میوه! درخشان تر.

وسوسه ی چیدن در فراموشی دستم پوسید.

دورترین آب

ریزش خود را به راهم فشاند.

پنهان ترین سنگ

سایه اش را به پایم ریخت.

و من، شاخه ی نزدیک!

از آب گذشتم، از سایه بدر رفتم،

رفتم، غرورم را بر ستیغ عقاب – آشیان شکستم

و اینک، در خمیدگی فروتنی، به پای تو مانده ام.

خم شو، شاخه ی نزدیک!

کن هکذا حبیبی

لا قی‌الفراش نارا کن هکذا حبیبی

فی النار قد تواری کن هکذا حبیبی

ذاق القراش ذوقا والشمع ذاب شوقا

والدمع منه سارا کن هکذا حبیبی

فی العشق مذرجعتا باللیل ما هجعنا

فی مجلس السکاری کن هکذا حبیبی

العاشقون قاموا، ذااللیل لاتناموا

لا تنفروا فرارا کن هکذا حبیبی

الوصل سال سیلا مجنون صار لیلی

لیل غدا نهارا کن هکذا حبیبی

الشمس فی ضحاها و القلب قد یراها

والعقل فیه حارا کن هکذا حبیبی

من الکلیم دلا و لرب قد تجلی

انی آنست نارا کن هکذا حبیبی

قصدم آزار شماست

شاملو

قصدم آزار شماست
اگر این‌گونه به‌رندی
با شما
سخن از کامیاری خویش درمیان می‌گذارم - مستی و راستی -
به‌جز آزار شما
هوایی
در سر ندارم


اکنون که مسلک خاطره یی بیش نیست ، یا کتابی در کتابدان
و دوست نردبانی ست که نجات از گودال را ، پا بر گُرده ی او می توان نهاد
و کلمه ی انسان ، طلسم احضار وحشت است و
اندیشه ی آن کابوسی که به رویای مجانین می گذرد ؛-

ای شمایان !
حکایت " شادکامی خـــود " را مــن
رنجمایه ی جان ناباورتان می خواهم !


احمد شاملو

نام من عشق است

نام من عشق است، آيا مي شناسيدم؟
زخمي ام؛ زخمي سراپا مي شناسيدم؟
با شما طي کرده ام راه درازي را
خسته هستم خسته آيا مي شناسيدم؟
راه ششصد ساله اي از دفتر "حافظ"
تا غزلهاي شما! ها مي شناسيدم؟
اين زمانم گرچه ابر تيره پوشيده است
من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟
پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اينک اين افتاده از پا مي شناسيدم؟
مي شناسد چشمهايم چهره هاتان را
همچناني که شما ها مي شناسيدم
اينچنين بيگانه از من رو مگردانيد
در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم
من همان دريايتان، اي رهروان عشق!
رودهاي رو به دريا مي شناسيدم
اصل من بودم بهانه بود و فرعي بود
عشق "قيس" و حُسن "ليلا" مي شناسيدم
در کف "فرهاد" تيشه من نهادم من!
من بريدم بيستون را مي شناسيدم
مسخ کرده چهره ام را گرچه اين ايام
با همين ديدار حتي مي شناسيدم
من همانم، مهربان سالهاي دور
رفته ام از يادتان يا مي شناسيدم؟

حسين منزوي

ترانه رنگین کمان را بخوان

روز طولاني و سختي بود ، جوسي
انتهاي جاده ، جايي در آن طرف .
راهم را گم كرده بودم
وقتي آنجا رسيدم ،گفتند دير آمدي .
حالا تو تنها كسي هستي كه مي تواني مرا راهنمايي كني .
خب ، نمي خواهي ترانه رنگين كمان را بخواني ، جوسي؟
با صداي بلند بخوان.
امشب آن را درست بخوان
چون مدت هاست كه درست خوانده نشده .
جوسي ، سايه هاي غم ،
در دل آدمي جا خوش كرده .
پس اگر مي تواني ترانه رنگين كمان را بخوان .
قطاري را كه مي خواستم ببينم
رفته بود.
انگار تمام وقتم را
صرف سوار و پياده شدن كردم .
فكرم را فروختم .
روياهايم را بخشيدم .
و فردا ، به جستجوي
ديروز خواهم رفت ،
تا آن زمان ...
ترانه رنگين كمان را بخوان ، جوسي .
با صداي بلند بخوان.
امشب آن را درست بخوان
چون مدت هاست كه درست خوانده نشده .
چه بسيار خواهش ها
كه انها را درك نمي كني ، جوسي
اگر مي تواني ترانه رنگين كمان را بخوان...
اگر مي تواني ، اگر مي تواني .
ترانه رنگين كمان را بخوان ، اگر مي تواني .
شل سیلور استاین

کن هکذا حبیبی

 

سکوت سرد زمان

هر دمي چون ني، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روي دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، از دل خونين
لحظه هاي عمر بي سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، مي كند رنگين

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سرديها، خدايا
آه از اين دم سرديها، خدايا

نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
که ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي درديها، خدايا
داد از اين بي درديها، خدايا

نه صفايي ز دمسازي به جام مي
که گرد غم ز دل شويد
که بگويم راز پنهان
که چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي خدايا
واي از اين بي همرازي خدايا

وه که به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
يک نفس زد و هدر شد
يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد ..يارا
دل نهم ز بي شکيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون نافرجامي
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي، خدايا
واي از اين افسون سازي، خدايا

شاعر : جواد آذر

شاسوسا چیست؟

شا" به معنی رییس یا شیخ كه بعد از صفویه مریدان زیادی را به خود اختصاص داده است و "سوسا" معرب شوش است كه در بسیاری از متون كهن پارسی بر همین معنا آمده است. تصور من این است كه شاسوسا مدفن كسی بوده كه در شوش فرمانروایی میكرده و به علت آنكه هر سلسله ای كلیه آثار و ابنیه قوم قبل از خود را نابود میكرده، شاید شاسوسا اینگونه ویران شده ویا امروز به نام دیگری بازسازی شده است.

 اما آقاي سعيد شيري شاسوسا را با گورستان دريايي پل والري مقايسه مي کند و آنرا گورستان صحرايي سهراب مي داند و نيز در کاشان بين آران و بيدآباد در قريه اي به نام "ابوزيدآباد" صحرايي است و گويا مقبره اي هم در آنجا بوده که از بين رفته و بقايايش پابرجاست.
 

اما شاسوسا در نظر عوام کاشان نام چپرها يا اتاقک هايي بوده است که سر هر مزرعه بنا مي کردند و روستاييان و کشاورزان براي رفع خستگي و صرف ناهار و چاي، با هم اوقاتي را در سايه آن مي گذراندند و برخي کاشانيان هم نظرشان اين بوده که هر کس به سفر دوري برود، مي گويند فلاني به زيارت شاسوسا رفته است.

شاسوسا الهه ای است که شریعتی در کتاب کویرش (نسخه واقعی) با او گفتگو میکرد و نیز در کتاب مائد ه های زمینی اثر نامی از او می باشد که مورد گفتگو قرار گرفته است. در زبان سنسکریت هم شاسوسا به معنی معشوقه اساطیری و به تعبیری دیگر فرمانده و حاکم است. معنی های زیادی برای این کلمه گفته شده: تکامل، نام خداوند... اما خود شعر که بازگو کننده ی هبوط آدمی است بهتر از همه معنی شاسوسا را می رساند

شاسوسا

کنار مشتی خاک
در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
نوسان ها خاک شد
و خاک ها از میان انگشتانم لغزید و فرو ریخت.
شبیه هیچ شده ای !
چهره ات را به سردی خاک بسپار.
اوج خودم را گم کرده ام.
می ترسم، از لحظه بعد، و از این پنجره ای که به روی احساسم گشوده شد.
برگی روی فراموشی دستم افتاد: برگ اقاقیا!
بوی ترانه ای گمشده می دهد، بوی لالایی که روی چهره مادرم نوسان می کند.
از پنجره
غروب را به دیوار کودکی ام تماشا می کنم.
بیهوده بود ، بیهوده بود.
این دیوار ، روی درهای باغ سبز فرو ریخت.
زنجیر طلایی بازی ها ، و دریچه روشن قصه ها ، زیر این آوار رفت.

آن طرف ، سیاهی من پیداست:
روی بام گنبدی کاهگلی ایستاده ام، شبیه غمی .
و نگاهم را در بخار غروب ریخته ام.
روی این پله ها غمی ، تنها، نشست.
در این دهلیزها انتظاری سرگردان بود.
"من" دیرین روی این شبکه های سبز سفالی خاموش شد.
در سایه - آفتاب این درخت اقاقیا، گرفتن خورشید را در ترسی شیرین تماشا کرد.
خورشید ، در پنجره می سوزد.
پنجره لبریز برگ ها شد.
با برگی لغزیدم.
پیوند رشته ها با من نیست.
من هوای خودم را می نوشم
و در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
انگشتم خاک ها را زیر و رو می کند
و تصویر ها را بهم می پاشد، می لغزد، خوابش می برد.
تصویری می کشد، تصویری سبز: شاخه ها ، برگ ها.
روی باغ های روشن پرواز می کنم.
چشمانم لبریز علف ها می شود
و تپش هایم با شاخ و برگ ها می آمیزد.
می پرم ، می پرم.
روی دشتی دور افتاده
آفتاب ، بال هایم را می سوزاند ، و من در نفرت بیداری به خاک می افتم.
کسی روی خاکستر بال هایم راه می رود.
دستی روی پیشانی ام کشیده شد، من سایه شدم:
"شاسوسا" تو هستی؟
دیر کردی:
از لالایی کودکی ، تا خیرگی این آفتاب ، انتظار ترا داشتم.
در شب سبز شبکه ها صدایت زدم، در سحر رودخانه، در آفتاب مرمرها.
و در این عطش تاریکی صدایت می زنم : "شاسوسا"! این دشت آفتابی را شب کن
تا من، راه گمشده ای را پیدا کنم، و در جاپای خودم خاموش شوم.
"شاسوسا"، وزش سیاه و برهنه!
خاک زندگی ام را فراگیر.
لب هایش از سکوت بود.
انگشتش به هیچ سو لغزید.
ناگهان ، طرح چهره اش از هم پاشید ، و غبارش را باد برد.
رووی علف های اشک آلود براه افتاده ام.
خوابی را میان این علف ها گم کرده ام.
دست هایم پر از بیهودگی جست و جوهاست.
"من" دیرین ، تنها، در این دشت ها پرسه زد.
هنگامی که مرد
رویای شبکه ها ، و بوی اقاقیا میان انگشتانش بود.
روی غمی راه افتادم.
به شبی نزدیکم، سیاهی من پیداست:
در شب "آن روزها" فانوس گرفته ام.
درخت اقاقیا در روشنی فانوس ایستاده .
برگ هایش خوابیده اند، شبیه لالایی شده اند.
مادرم را می شنوم.
خورشید ، با پنجره آمیخته.
زمزمه مادرم به آهنگ جنبش برگ هاست.
گهواره ای نوسان می کند.
پشت این دیوار، کتیبه ای می تراشند.
می شنوی؟
میان دو لحظه پوچ ، در آمد و رفتم.
انگار دری به سردی خاک باز کردم:
گورستان به زندگی ام تابید.
بازی های کودکی ام ، روی این سنگ های سیاه پلاسیدند.
سنگ ها را می شنوم: ابدیت غم.
کنار قبر، انتظار چه بیهوده است.
"شاسوسا" روی مرمر سیاهی روییده بود:
"شاسوسا" ، شبیه تاریک من!
به آفتاب آلوده ام.
تاریکم کن، تاریک تاریک، شب اندامت را در من ریز.
دستم را ببین: راه زندگی ام در تو خاموش می شود.
راهی در تهی ، سفری به تاریکی:
صدای زنگ قافله را می شنوی؟
با مشتی کابوس هم سفر شده ام.
راه از شب آغاز شد، به آفتاب رسید، و اکنون از مرز تاریکی
می گذرد.
قافله از رودی کم ژرفا گذشت.
سپیده دم روی موج ها ریخت.
چهره ای در آب نقره گون به مرگ می خندد:
"شاسوسا"! "شاسوسا"!
در مه تصویر ها، قبر ها نفس می کشند.
لبخند "شاسوسا" به خاک می ریزد
و انگشتش جای گمشده ای را نشان می دهد: کتیبه ای !
سنگ نوسان می کند.
گل های اقاقیا در لالایی مادرم میشکفد: ابدیت در شاخه هاست.
کنار مشتی خاک
در دور دست خودم ، تنها ، نشسته ام.
برگ ها روی احساسم می لغزند.

 

سهراب سپهری