عشق ...

آری ، عشق چیست ؟ نسیمی که در میان گل ها می وزد ؟ ... آه ! نه ، تابندگی طلایی رنگی که خون را در می نوردد . عشق ، نوایی گرم و شیطانی است که حتی دل سالخوردگان را به تپش در می آورد . عشق چون گل مینایی است که با رسیدن شب کاملا گشوده می شود و شقایقی است که دمی آن را فرو می بندد و کم ترین تماس سبب نابودی اش می شود .
عشق چنین است .
مردی را نرم می کند ، او را دوباره بر سر پا می دارد تا بار دیگر خانه خرابش کند ؛ امروز مرا دوست دارد ، فردا تو را ، و شب بعد شاید دیگری را ، ناپایداری اش چنین است . اما می تواند چون مهری نا شکستنی نیز پایدار بماند ، چون شعله ای مداوم تا لحظه نهایت بسوزاند ، زیرا بسیار جاودانه است . به راستی عشق چگونه است ؟
آه ! عشق شبی تابستانی است که آسمانی پر ستاره و زمینی عطرآگین دارد . ولی از چه رو سبب می شود که جوان راه های پنهانی را پیش گیرد و از چه رو مرد پیر را بر آن می دارد که در اتاق خود ، در کنج انزوا ، قد برافرازد ؟ آه ! عشق قلب انسان ها را به قارچ زاری ، به باغی پر بار و گستاخ بدل می کند که در آن قارچ های مرموز بی شرم می روید .
آیا به همین دلیل نیست که راهب ، شب هنگام ، آهسته از باغ های دربسته می لغزد و به پنجره های زنان خفته چشم می چسباند ؟ آیا عشق نیست که زنان تارک دنیا را در دنیای جنون غوطه ور می کند و عقل از شاهزاده خانم ها می رباید ؟ عشق است که سر شاه را چنان خم می کند که موهایش گرد و غبار را بروبد ؟ و او در همان حال که کلمات بی شرمانه زمزمه می کند ، می خندد و زبان درازی می کند .
عشق چنین است .
نه ، نه ، عشق دیگری هم هست که در دنیا نظیری به خود نمی شناسد . این عشق در یک شب بهاری ، زمانی که تازه جوانی دو چشم ، آری دو چشم ، دیده است بر زمین ظاهر شده .
تازه جوان به این دو دیده که به چشمان او خیره شده اند نگاه دوخته است . لبانی را بوسیده است و دو اشعه ی متقاطع , در دلش ، به خورشیدی درخشان و رو به ستارگان ، بدل شده است . تازه جوان در میان دو بازو افتاده است و در سراسر دنیا دیگر چیزی نشنیده است .
عشق ، نخستین سخن خداوند است . نخستین فکری است که از سرش گذشته است . هنگامی که گفته : " روشنایی باشد " ، عشق زاده شده است . و هر چه که او آفریده ، بسیار خوب بوده است و او نخواسته چیزی را تغییر دهد ... و عشق منشأ جهان و ارباب دنیا بوده است .
آری ، تمام راه ها از گل و خون هستند ، گل و خون .

قسمتی از داستان ویکتوریا - نوشته کنوت هامسون

استاد رهی معیری


سوزد مرا سازد مرا
ساقي بده پيمانه اي ز آن مي که بي خويشم کند
بر حسن شور انگيز تو عاشق تر از پيشم کند
زان مي که در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بيش و کم فارغ ز تشويشم کند
نور سحرگاهي دهد فيضي که مي خواهي دهد
با مسکنت شاهي دهد سلطان درويشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم کند
بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي
يغما کند انديشه را دور از بد انديشم کند

استاد رهی معیری

رهي معيري ، متخلص به « رهي » فرزند محمد حسن خان مويد خلوت در دهم اردبيهشت ما ۱۲۸۸ هجري شمسي در تهران چشم به جهان گشود . پدرش محمدحسن خان چندگاهي قبل از تولد رهي رخت به سراي ديگر کشيده بود. خانم فخرعالم حجازی معیری ، مادر رهی معیری ، در مورد پسرش می گوید : " رهی معیری دارای دو شخصیت متمایز بود . اولی شخصیت اجتماعی و هنری او ، و دومی شخصیت فردی او . در مورد شخصیت اجتماعی او چیزی ندارم بگویم ، زیرا قضاوت این کار با مردم شریف و ملت نجیب و قدردان است . در مورد شخصیت فردی نیز برای اینکه خوانندگان عزیز بیشتر با شرح حال رهی آشنا شوند ، ناچار به معرفی خانواده خود می پردازم . پدرم ، مرحوم میرزا ابوالقاسم خان بدیع الدوله ، فرزند مرحوم میرزا محمود خان مدیرالدوله که با مرحوم میرزا احمدخان مشیرالسلطنه ، صدر اعظم مشروطیت ، برادر بوده ، از اهالی آذربایجان عزیز و متولد شهر تبریز بوده اند . مادرم دختر مرحوم میرزا حبیب الله خان بدیع السلطنه حجازی و نوه دختری میرزا عباس خان قوام الدوله تفرشی بود . شوهرم ، مرحوم حسن خان مؤید خلوت ، فرزند معیرالممالک نظام الدوله ، از اعقاب بایزید بسطامی ، عارف ربانی ، بوده است .
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در تهران به پايان برد ، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغلي چند انجام وظيفه کرد و از سال ۱۳۲۲ رياست کل انتشارات و تبليغات وزارت پيشه و هنر منصوب گرديد.
رهي از اوان کودکي به شعر و موسيقي و نقاشي علاقه و دلبستگي فراوان داشت و در اين هنر بهره اي به سزا يافت . هفده سال بيش نداشت که اولين رباعي خود را سرود:
کاش امشبم آن شمع طرب مي آمد ... وين روز مفارقت به شب مي آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست ... اي کاش که جانِ ما به لب مي آمد
در آغاز شاعري ، در انجمن ادبي حکيم نظامي که به رياست مرحوم وحيد دستگردي تشکيل مي شد شرکت جست و از اعضاي مؤثر و فعال آن بود و نيز در انجمن ادبي فرهنگستان از اعضاي مؤسس و برجسته آن به شمار مي رفت. وي همچنين در انجمن موسيقي ايران عضويت داشت . اشعارش در بيشتر روزنامه ها و مجلات ادبي نشر يافت و آثار سياسي ، فکاهي و انتقادي او با نام هاي مستعار « شاه پريون » ، « زاغچه » ، « حقگو » ، « گوشه گير » در روزنامه « باباشمل » و مجله « تهران مصور » چاپ مي شد.
رهي علاوه بر شاعري ، در ساختن تصنيف نيز مهارت کامل داشت . ترانه هاي : خزان عشق ، نواي ني ، به کنارم بنشين ، آتشين لاله ، کاروان و ديگر ترانه هاي او مشهور و زبانزد خاص و عام گرديد و هنوز هم خاطره آن آهنگها و ترانه هاي شورانگيز و طرب افزا در يادها مانده است.
رهي در سال هاي آخر عمر در برنامه گل هاي رنگارنگ راديو، در انتخاب شعر با داوود پيرنيا همکاري داشت و پس از او نيز تا پايان زندگي آن برنامه را سرپرستي ميکرد.
رهي در طول حيات خود سفرهايي به خارج از ايران داشت که از جمله است : سفر به ترکيه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهير شوروي در سال ۱۳۳۷ براي شرکت در جشن انقلاب کبير، سفر به ايتاليا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، يک بار در سال ۱۳۴۱ براي شرکت در مراسم يادبود نهصدمين سال در گذشت خواجه عبدالله انصاري و ديگر در سال ۱۳۴۵، عزيميت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ براي عمل جراحي، آخرين سفر معيري بود .
رهي معيري که تا آخر عمر مجرد زيست ، در چهارم آبان سال ۱۳۴۷ پس از رنجي طولاني و جانکاه از بيماري سرطان بدرود زندگاني گفت و در مقبره ظهيرالدوله شميران مدفون گرديد.
رهي بدون ترديد يکي از چند چهره ممتاز غزلسراي معاصر است . سخن او تحت تاثير شاعراني چون سعدي ، حافظ ، مولوي ، صائب و گاه مسعود سعد و نظامي است. اما دلبستگي و توجه بيشتر او به زبان سعدي است . اين عشق و شيفتگي به سعدي ، سخنش را از رنگ و بوي شیوه استاد برخوردار کرده است به گونه اي که همان سادگي و رواني و طراوت غزلها سعدي را از بيشتر غزلهاي او ميتوان دريافت.
اگر بخواهيم با موازين کهن - که چندان اعتباري هم ندارد - سبک شعر رهي را تعيين کنيم ، بايد او را در مرزي ميان شيوه اصفهاني و عراقي قرار دهيم ، زيرا بسياري از خصوصيات هريک از اين دو سبک را در شعر او مي بينيم ، بي آنکه بتوانيم او را به طور مسلم منتسب به يکي از اين دو شيوه بشماريم.
گاه گاه ، تخيلات دقيق و انديشه هاي لطيف او شعر صائب و کليم و حزين و ديگر شاعران شيوه اصفهاني را به ياد ما مي آورد و در همان لحظه زبان شسته و يکدست او از شاعري به شيوه عراقي سخن ميگويد.
رنگ عاشقانه غزل رهي ، با اين زبان شيفته و مضامين لطيف تقريبا عامل اصلي اهميت کار اوست ، زيرا جمع ميان سه عنصر اصلي شعر - آن هم غزل - از کارهاي دشوار است .

نمونه ای از غزل رهی :

مردم فريب
شب يار من تب است و غم سينه سوز هم
تنها نه شب در آتشم اي گل که روز هم
اي اشک همتي که به کشت وجود من
آتش فکند آه و دل سينه سوز هم
گفتم : که با تو شمع طرب تابناک نيست
گفتا : که سيمگون مه گيتي فروز هم
گفتم : که بعد از آنهمه دلها که سوختي
کس مي خورد فريب تو ؟ گفتا هنوز هم
اي غم مگر تو يار شوي ورنه با رهي
دل دشمن است و آن صنم دلفروز هم

نمونه ای از رباعیات رهی :

ای بی خبر از محنت روز افزونم
دانم که ندانی از جدایی چونم
باز آی که سرگشته تر از فرهادم
دریاب که دیوانه تر از مجنونم

ای جاوه برق آشیان سوز تو را
وی روشنی شمع شب افروز تو را
زان روز که دیدمت شبی خوابم نیست
ای کاش ندیده بودم آن روز تو را

احوال دل آن زلف دو تا داند و من
راز دل غنچه را صبا داند و من
بی من تو چگونه ای ندانم اما
من بی تو در آتشم خدا داند و من

نیست سری کز تو پر آشوب نیست
این همه هم خوب شدن خوب نیست
جور و حفا کن که حبیب منی
مهر و وفا شیوه محبوب نیست

نمونه ای از ترانه های رهی :

خزان آشنایی

شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم،تا به تنم جان بود
عشق و وفاداری،با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
از دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم این است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم تو ومست از می به چمن
چون گل خندان از مستی بر گریه من
با دگران در گلشن نوشی می
من ز فراقت ناله کنم تا کی
تو وچون می لاله کشیدنها
من و جون گل جامه دریدنها
ز رقیبان خواری دیدنها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی
برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
که شکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی
نمی کنی ای گل یکدم یادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بی تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو
گرچه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
مهر تو دارم باز
بکن ای گل با من
هرچه توانی ناز
هرچه توانی ناز
کز عشقت می سوزم باز

یاد دوست

 


بر گور روزهای سیه ، بوته های عشق
پژمرد و غنچه های امید گذشته مرد
در حیرتم هنوز که آیا چگونه بود
آن روزها که مرد و تو را جاودانه برد
خوابی گذر نکرد ، دریغا ، گذر نکرد
در چشم من ، شبان سیه ، بی خیال تو
ای آنکه دل به رنج غریبی سپرده ای
گریم به حال خویش و نگریم به حال تو
یاد آرمت هنوز ، هنوز ای امید دور
ای آنکه در زوال تو بینم زوال خویش
چون بنگرم هنوز در انبوه روزها
یادآورم ورود تو را در خیال خویش
گویی در آن غروب بهاری گشوده شد
درهای تنگ معبد تاریک خاطرات
همراه با بخور خوش و زخمه های چنگ
در دل طنین فکند مرا ضربه های پات
با من چنان به مهر درآمیختی که بخت
چون در تو بنگریست ، لب از شکوه ها بدوخت
وان قطره ی نگاه تو چون در دلم چکید
چون اشک گرم شمع ، مرا زندگی بسوخت
اینک ، تو نیز رفتی و بر گور روزها
شمعی ز یاد روشن خود برفروختی
ای آفتاب عمر ! درین وادی غروب
هر سو مرا کشاندی و لب تشنه سوختی
بازآ که بی فروغ تو ، این روزهای تار
بر من چنان گذشت که بگذشت شام من
ای دیو شب ! فرشته ی خورشید را بکش
تا صبحدم دوباره نیاید به بام من

 

نادر نادر پور



 

Küçələrə su səpmişəm ترجمه یک ترانه معروف آذری

Küçələrə su səpmişəm

 

Küçələrə su səpmişəm
کوچه ها را آب پاشیدم
Yar gələndə toz olamasın
تا وقتی که یار می آید گردوغبار نشود
Elə gəlsin elə getsin
این گونه بیاید و اینطور برود
Aramızda söz olmasın
بینمان هیچ حرفی نباشد
Samavara ot salmışam
سماور را آتش کردم ( روشنش کردم )
İstəkənə qət salmışam
ودر استکان قند انداختم
Yarım gedip tək qalmışam
یارم رفته ، تک مانده ام
Nə əzizdir yarın canı
چه عزیز است جان یار
Nə şirindir yarın canı
چه شیرین است جان یار

لینک دانلود آهنگ : Küçələrə su səpmişəm

حجم : ۲.۸ MB

نام من عشق است

نام من عشق است، آيا مي شناسيدم؟
زخمي ام؛ زخمي سراپا مي شناسيدم؟
با شما طي کرده ام راه درازي را
خسته هستم خسته آيا مي شناسيدم؟
راه ششصد ساله اي از دفتر "حافظ"
تا غزلهاي شما! ها مي شناسيدم؟
اين زمانم گرچه ابر تيره پوشيده است
من همان خورشيدم اما مي شناسيدم؟
پاي رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اينک اين افتاده از پا مي شناسيدم؟
مي شناسد چشمهايم چهره هاتان را
همچناني که شما ها مي شناسيدم
اينچنين بيگانه از من رو مگردانيد
در مبنديدم به حاشا مي شناسيدم
من همان دريايتان، اي رهروان عشق!
رودهاي رو به دريا مي شناسيدم
اصل من بودم بهانه بود و فرعي بود
عشق "قيس" و حُسن "ليلا" مي شناسيدم
در کف "فرهاد" تيشه من نهادم من!
من بريدم بيستون را مي شناسيدم
مسخ کرده چهره ام را گرچه اين ايام
با همين ديدار حتي مي شناسيدم
من همانم، مهربان سالهاي دور
رفته ام از يادتان يا مي شناسيدم؟

حسين منزوي

ترانه رنگین کمان را بخوان

روز طولاني و سختي بود ، جوسي
انتهاي جاده ، جايي در آن طرف .
راهم را گم كرده بودم
وقتي آنجا رسيدم ،گفتند دير آمدي .
حالا تو تنها كسي هستي كه مي تواني مرا راهنمايي كني .
خب ، نمي خواهي ترانه رنگين كمان را بخواني ، جوسي؟
با صداي بلند بخوان.
امشب آن را درست بخوان
چون مدت هاست كه درست خوانده نشده .
جوسي ، سايه هاي غم ،
در دل آدمي جا خوش كرده .
پس اگر مي تواني ترانه رنگين كمان را بخوان .
قطاري را كه مي خواستم ببينم
رفته بود.
انگار تمام وقتم را
صرف سوار و پياده شدن كردم .
فكرم را فروختم .
روياهايم را بخشيدم .
و فردا ، به جستجوي
ديروز خواهم رفت ،
تا آن زمان ...
ترانه رنگين كمان را بخوان ، جوسي .
با صداي بلند بخوان.
امشب آن را درست بخوان
چون مدت هاست كه درست خوانده نشده .
چه بسيار خواهش ها
كه انها را درك نمي كني ، جوسي
اگر مي تواني ترانه رنگين كمان را بخوان...
اگر مي تواني ، اگر مي تواني .
ترانه رنگين كمان را بخوان ، اگر مي تواني .
شل سیلور استاین

سکوت سرد زمان

هر دمي چون ني، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روي دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، از دل خونين
لحظه هاي عمر بي سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، مي كند رنگين

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سرديها، خدايا
آه از اين دم سرديها، خدايا

نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
که ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي درديها، خدايا
داد از اين بي درديها، خدايا

نه صفايي ز دمسازي به جام مي
که گرد غم ز دل شويد
که بگويم راز پنهان
که چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي خدايا
واي از اين بي همرازي خدايا

وه که به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
يک نفس زد و هدر شد
يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد ..يارا
دل نهم ز بي شکيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون نافرجامي
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي، خدايا
واي از اين افسون سازي، خدايا

شاعر : جواد آذر