پندی در تنهایی به خویشتن

 

از اين مرتع آهوانه بگريز

كه آغل خوكان است آنچه فردوسش مي نمايند.

دل به چه خوش داشته اي؟

 

كه مركب رهوارت در زير است و كلاه آفتابگيرت بر سر؟

مگر ندانستي

كه بي مركب و كلاهت به آن تيره­ی جاودان خواهند سپرد؟

مگر ندانستی؟

چون شترانت تشنه ماندن آموختند

و به غديري ديگر-ده روزه راهي در پيش- نويدت دادند.

چه غديري اي دوست؟

كه براي ماندگان، طريقي نيست تا غديري باشد.

اگر طاغي نيستي ساقي نيز نباش

اگر قفس نمي شكني، عبث آواز خوان چنين باغي نيز نباش

سر به بهانه اي اي درين گنداب فرو مكن

و به تعفن اين مرداب، خو مكن

 

دراعه زهد مُزَوِرانه از دوش انداز

خويشتن به جوش انداز

 

از اين مرتع آهوانه بگريز

كه آنچه فردوسش مي نمايند، آغل خوكان است

 

نه منزلگاه نيكان.

 

 

 

زنده­یاد نادر ابراهیمی

عشقبازي به همين آسانيست

كه گلي با چشمي
بلبلي با گوشي
رنگ زيباي خزان با روحي
نيش زنبور عسل با نوشي
كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه
رود با ريشه بيد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه­اي با آهو
بركه­اي با مهتاب
و نسيمي با زلف
دو كبوتر با هم
و شب و روز و طبيعت با ما
عشقبازي به همين آسانيست
شاعري با كلماتي شيرين
دست آرام و نوازشبخش بر روي سري
پرسشي از اشكي
و چراغ شب يلداي كسي با شمعي
و دل آرام و تسلا
و مسيحاي كسي يا جمعي
عشقبازي به همين آسانيست
كه دلي را بخري بفروشي مهري
شادماني را حراج كني
رنجها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بكني
و بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره عشق به آنها بزني
مشتريهايت را با خود ببري تا لبخند
عشقبازي به همين آساني است
هر كه با پيش سلامي در اول صبح
هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري
هر كه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي
نمك خنده بر چهره در لحظه كار
عرضه سالم كالايي ارزان به همه
لقمه نان گوارايي از راه حلال
و خداحافظي شادي در آخر روز
و نگهداري يك خاطر خوش تا فردا
و ركوعي و سجودي با نيت شكر
عشقبازي به همين آساني است.


مجتبي كاشاني (م.سالك)