پندی در تنهایی به خویشتن

از اين مرتع آهوانه بگريز
كه آغل خوكان است آنچه فردوسش مي نمايند.
دل به چه خوش داشته اي؟
كه مركب رهوارت در زير است و كلاه آفتابگيرت بر سر؟
مگر ندانستي
كه بي مركب و كلاهت به آن تيرهی جاودان خواهند سپرد؟
مگر ندانستی؟
چون شترانت تشنه ماندن آموختند
و به غديري ديگر-ده روزه راهي در پيش- نويدت دادند.
چه غديري اي دوست؟
كه براي ماندگان، طريقي نيست تا غديري باشد.
اگر طاغي نيستي ساقي نيز نباش
اگر قفس نمي شكني، عبث آواز خوان چنين باغي نيز نباش
سر به بهانه اي اي درين گنداب فرو مكن
و به تعفن اين مرداب، خو مكن
دراعه زهد مُزَوِرانه از دوش انداز
خويشتن به جوش انداز
از اين مرتع آهوانه بگريز
كه آنچه فردوسش مي نمايند، آغل خوكان است
نه منزلگاه نيكان.

زندهیاد نادر ابراهیمی
