سرزمین من...

مردمی را که در خیابان می بینم طاقت خندیدن ندارند. هرکس تنها به فکر رهایی هرچه زودتر از این جهنم و رسیدن به خانه و لم دادن زیر کولر است. با اینحال دیدن یک آشنا, سلام و احوالپرسی گرمی را می طلبد که هیچ کجا غیر از این گرما اینطور به آدم نمی چسبد! هوا بدجوری گرم شده. دیگر نمی شود خندید و گفت: "نه بابا! هنوز تابستون نیومده! بهاریه! ". دیگر واقعا تابستانی شده. لحظه های بهاری مدتی ست بی خبر رفته اند از اینجا. این روزها شدیدا درگیر جنگ های تن به تن خورشید و آب هستیم. می توان هوای سحرگاه را از همان شب قبل مزه مزه کرد و هوای صبح را پیش بینی نمود. بیشتر شب ها هوا سرخ است و نشان از گرد و غبار و خاک فردا دارد. سکوت, خیابان ها را مستور ساخته و درختان, آرام و بی صدا, بدون هیچ لغزشی و چرخشی, استاده بر قامت استوارشان, در حاشیه ی عبور جاده خودنمایی می کنند و انگار از ازل همینطور ساکت و آرام, به دور از تکان های نسیمی غریب و یا طوفانی آشنا, در حضور مبهم ماه, جان سپرده اند به تاریکی. سحرگاه, خورشید, بی تفاوت به معنای واژه ی "روز" می تابد. شرجی و رطوبت درآمیخته با هوا, تاثیر اعراب بر فرهنگ و زبان ایرانیان را به یاد می آورد. گویی که این نور از چراغ هایی ناپدید متولد می شود. انگار هیچ خورشیدی وجود ندارد. کسی چه می داند؟! شاید جنگ نیست بین این دو عضو نیرومند جهان. نمی دانیم. شاید که قرارداد بسته اند. شاید خورشید دوست دارد خودنمایی های آب را در هوا ببیند. شاید به او قدرت می دهد تا رطوبت برپا کند, شرجی به خورد زمین بدهد. شاید که لذت می برد از این احوال. شاید که تابستان ها خورشید تشنه می شود, عطش عشق او را می سوزاند, شاید که این شرجی او را مرحم است. شاید...
به ظهر که نزدیک می شویم, هوا ناجوانمردانه می شود اما نه سرد! هوا بس ناجوانمردانه شرجی و گرما با هم است. بعداز ظهر و نزدیکی های غروب شرجی از بین می رود. نسیمی - گرچه داغ - انگار رطوبت ها را جارو می کند, می شوید و می برد. انگار خورشید می خندد. زمین آرام می گیرد. ماه بیرون می آید. هوا نفس می کشد. اینجا اهواز است و تابستان از دست مردم و آرامش وجودشان رنج می کشد. از اینکه با هیچ ترفندی - نه گرما, نه شرجی, نه خاک و طوفان - نمی تواند آرامش و شوق زندگی را در وجودمان و روحمان بخشکاند. اینجا سرزمین من است. سرزمین من, گرما و مادرم کارون !



