له له و تنفس

خوابم نمی برد
 گوشم فرودگاه صداهای بی صداست
باور نمی کنی
 اما
 من پچ پچ غمین تصاویر عشق را
 محبوس و چارمیخ به دیوار سال ها
 پیوسته باز می شنوم در درون شب
 من رویش گیاه و رشد نهالان
 پرواز ابرها تولد باران
 تخمیرهای ساکت و جادویی زمین
 من نبض خلق را
از راه گوش می شنوم آری
همواره من تنفس دریای زنده را
 تشخیص می دهم
 باور نمی کنی
 اما
در زیر پاشنه هر در
 در پشت هر مغز
من له له سگان مفتش را
 پی جوی و هرزه پوی
 احساس می کنم
حتی
 از هر بلور واژه که جان می دهد به خلق
 نان و گل و سلامت و آزادی
می بینم آشکار
 این پوزه های وحشت را
 له له زنان و هار
 آن گیاه از میان صداهای گونه گون
 این له له آن تنفس
هر دم بلند
بنهفته هر صدایی دیگر
تا آستان قلبم بی تاب
نردیک می شوند
نزدیک می شوند و خوابم نمی برد
 اینک منم مهاجم و محبوس
 لبریز آبهای طاغی دریای سهمگین
 قربانی سگان تکاپو
می گردم و به بازوانم مواج
هر چیز را به گردم می گردانم
می ترسم
 اما می ترسانم
 دندان من از خشم به هم سوده می شود
آشوب می شود دل من درد می کشم
با صد هزار زخم که در پیکرم مراست
 دریا درون سینه من جوش می زند
فریاد می زنم
ای قحبگان نان به پلیدی خور دروغ
 دشنام می دهم به شما با تمام جان
قی می کنم به روی شما از صمیم قلب
 جان سفره سگان گرسنه
 تن وصله پوش زخم
چون ساحلی جدا شده دریایش از کنار
در گرگ و میش صبح
 تابم تب آوریده و خوابم نمی برد

// سیاوش کسرایی //

سرزمین من...

مردمی را که در خیابان می بینم طاقت خندیدن ندارند. هرکس تنها به فکر رهایی هرچه زودتر از این جهنم و رسیدن به خانه و لم دادن زیر کولر است. با اینحال دیدن یک آشنا, سلام و احوالپرسی گرمی را می طلبد که هیچ کجا غیر از این گرما اینطور به آدم نمی چسبد! هوا بدجوری گرم شده. دیگر نمی شود خندید و گفت: "نه بابا! هنوز تابستون نیومده! بهاریه! ". دیگر واقعا تابستانی شده. لحظه های بهاری مدتی ست بی خبر رفته اند از اینجا. این روزها شدیدا درگیر جنگ های تن به تن خورشید و آب هستیم. می توان هوای سحرگاه را از همان شب قبل مزه مزه کرد و هوای صبح را پیش بینی نمود. بیشتر شب ها هوا سرخ است و نشان از گرد و غبار و خاک فردا دارد. سکوت, خیابان ها را مستور ساخته و درختان, آرام و بی صدا, بدون هیچ لغزشی و چرخشی, استاده بر قامت استوارشان, در حاشیه ی عبور جاده خودنمایی می کنند و انگار از ازل همینطور ساکت و آرام, به دور از تکان های نسیمی غریب و یا طوفانی آشنا, در حضور مبهم ماه, جان سپرده اند به تاریکی. سحرگاه, خورشید, بی تفاوت به معنای واژه ی "روز" می تابد. شرجی و رطوبت درآمیخته با هوا, تاثیر اعراب بر فرهنگ و زبان ایرانیان را به یاد می آورد. گویی که این نور از چراغ هایی ناپدید متولد می شود. انگار هیچ خورشیدی وجود ندارد. کسی چه می داند؟! شاید جنگ نیست بین این دو عضو نیرومند جهان. نمی دانیم. شاید که قرارداد بسته اند. شاید خورشید دوست دارد خودنمایی های آب را در هوا ببیند. شاید به او قدرت می دهد تا رطوبت برپا کند, شرجی به خورد زمین بدهد. شاید که لذت می برد از این احوال. شاید که تابستان ها خورشید تشنه می شود, عطش عشق او را می سوزاند, شاید که این شرجی او را مرحم است. شاید...
به ظهر که نزدیک می شویم, هوا ناجوانمردانه می شود اما نه سرد! هوا بس ناجوانمردانه شرجی و گرما با هم است. بعداز ظهر و نزدیکی های غروب شرجی از بین می رود. نسیمی - گرچه داغ - انگار رطوبت ها را جارو می کند, می شوید و می برد. انگار خورشید می خندد. زمین آرام می گیرد. ماه بیرون می آید. هوا نفس می کشد. اینجا اهواز است و تابستان از دست مردم و آرامش وجودشان رنج می کشد. از اینکه با هیچ ترفندی - نه گرما, نه شرجی, نه خاک و طوفان - نمی تواند آرامش و شوق زندگی را در وجودمان و روحمان بخشکاند. اینجا سرزمین من است. سرزمین من, گرما و مادرم کارون !

fly

Fly, fly little wing
Fly beyond imagining
The softest cloud, the whitest dove
Upon the wind of heaven's love
Past the planets and the stars
Leave this lonely world of ours
Escape the sorrow and the pain

And fly again

Fly, fly precious one
Your endless journey has begun
Take your gentle happiness
Far too beautiful for this
Cross over to the other shore
There is peace forevermore 
But hold this mem'ry bittersweet
Until we meet

Fly, fly do not fear
Don't waste a breath, don't shed a tear
Your heart is pure, your soul is free
Be on your way, don't wait for me
Above the universe you'll climb
On beyond the hands of time
The moon will rise, the sun will set
But I won't forget

Fly, fly little wing
Fly where only angels sing
Fly away, the time is right
Go now, find the light

Carry on

حالا که بحث ادبیات غیر ایرانی شد من هم بد نیست یکی از شاهکار های کریس د برگ رو یزارم.                 

                             

Whatever the words that you hear,
Somehow the meaning is clear,
We're all on the same ship together, moving on,

From the first time that life could be heard,
To the last sounds of men on this earth,
The question is always the same, where are we going, where are we going?

carry on, carry on,
There's a silver light beside you,
Take the hand that's there to guide you,
Through this night to where we came from,
Carry on, carry on,
When the autumn leaves are falling,
And you hear the voices calling you away,
Then do not fear, you'll carry on,
Carry on, carry on...

Love is the daughter of life, comfort to trouble and strife,
She's always beside you to help you carry on,

they say that the stars in the sky,
Are the souls of the people who die,
Will we meet them again when we reach our destination?

Sratseht rofesruo catés,
Nwonknu no it anitsed,
Dlroweht gnillacsi esrévinu eht,
Ecalp gnitser lanif dnatsal réhs-drawot,

(set a course for the stars
destination unknown
the universe is calling the world
towards her last and final resting place)

Ooh carry on, carry on,
There's a silver light beside you,
Take the hand that's there to guide you,
Through this night to where we came from,
Carry on, carry on,
When the autumn leaves are falling,
And you hear the voices calling you away,
Then do not fear, you'll carry on, carry on,
Carry on,
carry on ...
carry on...