تبليغاتX
ترانه هاي كانكسي

ترانه هاي كانكسي

مكاني براي آرشيو اشعار خانه فرهنگ (كانكس)

شعر بهار....

 


سین هفتم

سیب سرخی‌ست،

حسرتا

که مرا

نصیب

از این سفره‌ی سنت،

سروری نیست.

شرابی مردافکن در جام هواست،

شگفتا

که مرا

بدین مستی

شوری نیست.

سبوی سبزه‌پوش

در قاب پنجره_

آه

چنان دورم

که گویی جز نقش بی‌جانی نیست.

وکلامی مهربان

در نخستین دیدار بامدادی_

فغان

که در پس پاسخ و لب‌خند

دل خندانی نیست.

بهاری دیگر آمده است

آری

اما برای آن زمستان‌ها که گذشت

نامی نیست

نامی نیست.

احمد شاملو
______________________________________________________

دختر وبهار

دختر کنار پنجره تنها نشست و گفت
ای دختر بهار حسد می برم به تو
عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا
با هر چه طالبی بخدا می خرم ز تو
بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای
با ناز می گشود دو چشمان بسته را
میشست کاکلی به لب آب نقره فام
آن بال های نازک زیبای خسته را
خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش
بر چهر روز روشنی دلکشی دوید
موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او
رازی سرود و موج بنرمی از او رمید
خندید باغبان که سرانجام شد بهار
دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم
دختر شنید و گفت چه حاصل از این بهار
ای بس بهارها که بهاری نداشتم
خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان
گویی میان مجمری از خون نشسته بود
می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب
دختر کنار پنجره محزون نشسته بود

فروغ فرخزاد

______________________________________________________

غنچه‌های نيمه‌باز


بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک
شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک
آسمان آبی و ابر سپيد
برگهای سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست

نرم نرمک می رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار
خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها
خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز
خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبريز از شراب
خوش به حال آفتاب
ای دل من گرچه در اين روزگار
جامه رنگين نمی‌ پوشی به کام
باده رنگين نمی ‌بينی به جام
نقل و سبزه در ميان سفره نيست
جامت از آن می که می ‌بايد تهی است
ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم
ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار
گر نکوبی شيشه غم را به سنگ
هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

_______________________________________________________________

مزمور بهار

 بزرگا گیتی آرا نقش بند روزگارا
 
ای بهار ژرف
به دیگر روز ودیگر سال
تو می ایی و
باران در رکابت
 
مژده ی دیدار و بیداری
تو می ایی و همراهت
 
شمیم و شرم شبگیران
 
و لبخند جوانه ها
که می رویند از تنواره ی پیران
تو می ایی و در باران رگباران
صدای گام نرمانرم تو بر خاک
سپیداران عریان را
به اسفندارمذ تبریک خواهد گفت
تو می خندی و
در شرم شمیمت شب
بخور مجمری خواهد شدن
در مقدم خورشید
نثاران رهت از باغ بیداران
شقایق ها و عاشق ها
چه غم کاین ارغوان تشنه را
 
در رهگذر خود
 
نخواهی دید

شفیعی کدکنی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 2:24  توسط سما  | 

دیگر جا نیست

دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است
آسمان های تو آبی رنگی گرمایش را از دست داده است

زیر آسمانی بی رنگ و بی جلا زنده گی می کنی
بر زمین تو، باران، چهره ی عشق هایت را پر آبله می کند
پرندگانت همه مرده اند
در صحرایی که بی سایه و بی پرنده زنده گی می کی
آن جا که هر گیاه در انتظار سرود مرغی خاکستر می شود

دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است
خدایان همه آسمانهایت
        بر خاک افتاده اند
چون کودکی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
و غروری کودن از گریستن پرهیزت می دهد.

این است انسانی که از خود ساخته ای
از انسانی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم

دوشادوش زنده گی
        در همه نبردها جنگیده بودی
نفرین خدایان در تو کارگر نبود
اکنون ناتوان و سرد
مرا در برابر تنهایی
به زانو درمی آوری.

آیا تو جلوه ای از تقدیر مصنوع انسان های قرن مایی؟
انسان هایی که من دوست می داشتم
که من دوست می دارم؟

دیگر جا نیست
قلب ات پر از اندوه است.
می ترسی – به تو بگویم – تو از زنده گی می ترسی
از مرگ بیش از زنده گی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.

به تاریکی نگاه می کنی
از وحشت می لرزی
و مرا در کنار خود
از یاد
    می بری.

------------------------------------------------

شعر: احمد شاملو

عکس: photo.net


+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 13:55  توسط نگار  | 

پندی در تنهایی به خویشتن

 

از اين مرتع آهوانه بگريز

كه آغل خوكان است آنچه فردوسش مي نمايند.

دل به چه خوش داشته اي؟

 

كه مركب رهوارت در زير است و كلاه آفتابگيرت بر سر؟

مگر ندانستي

كه بي مركب و كلاهت به آن تيره­ی جاودان خواهند سپرد؟

مگر ندانستی؟

چون شترانت تشنه ماندن آموختند

و به غديري ديگر-ده روزه راهي در پيش- نويدت دادند.

چه غديري اي دوست؟

كه براي ماندگان، طريقي نيست تا غديري باشد.

اگر طاغي نيستي ساقي نيز نباش

اگر قفس نمي شكني، عبث آواز خوان چنين باغي نيز نباش

سر به بهانه اي اي درين گنداب فرو مكن

و به تعفن اين مرداب، خو مكن

 

دراعه زهد مُزَوِرانه از دوش انداز

خويشتن به جوش انداز

 

از اين مرتع آهوانه بگريز

كه آنچه فردوسش مي نمايند، آغل خوكان است

 

نه منزلگاه نيكان.

 

 

 

زنده­یاد نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 14:26  توسط سعید  | 

عشقبازي به همين آسانيست

كه گلي با چشمي
بلبلي با گوشي
رنگ زيباي خزان با روحي
نيش زنبور عسل با نوشي
كار همواره باران با دشت
برف با قله كوه
رود با ريشه بيد
باد با شاخه و برگ
ابر عابر با ماه
چشمه­اي با آهو
بركه­اي با مهتاب
و نسيمي با زلف
دو كبوتر با هم
و شب و روز و طبيعت با ما
عشقبازي به همين آسانيست
شاعري با كلماتي شيرين
دست آرام و نوازشبخش بر روي سري
پرسشي از اشكي
و چراغ شب يلداي كسي با شمعي
و دل آرام و تسلا
و مسيحاي كسي يا جمعي
عشقبازي به همين آسانيست
كه دلي را بخري بفروشي مهري
شادماني را حراج كني
رنجها را تخفيف دهي
مهرباني را ارزاني عالم بكني
و بپيچي همه را لاي حرير احساس
گره عشق به آنها بزني
مشتريهايت را با خود ببري تا لبخند
عشقبازي به همين آساني است
هر كه با پيش سلامي در اول صبح
هر كه با پوزش و پيغامي با رهگذري
هر كه با خواندن شعري كوتاه با لحن خوشي
نمك خنده بر چهره در لحظه كار
عرضه سالم كالايي ارزان به همه
لقمه نان گوارايي از راه حلال
و خداحافظي شادي در آخر روز
و نگهداري يك خاطر خوش تا فردا
و ركوعي و سجودي با نيت شكر
عشقبازي به همين آساني است.


مجتبي كاشاني (م.سالك)
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 15:9  توسط سعید  | 

غزل برای گل آفتابگردان

 

نفست شکفته بادا و
                      ترانه ات شنیدم
                                            گل آفتابگردان!
نگهت خجسته بادا و
                      شکفتن تو دیدم
                                            گل آفتابگردان!

 

به سحر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره،
تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رصد کنی ز هر سو، ره آفتاب خود را.

 

نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همتی شگرف است تو را درین میانه.

 

تو همه در این تکاپو
                      که حضور زندگی نیست
                                            به غیر آرزوها
و به راه آرزوها،
                      همه عمر،
                                            جست و جو ها.

 

من و بویهء رهایی،
وگرم به نوبت عمر،
رهیدنی نباشد
تو و جست و جو
وگر چند، رسیدنی نباشد.

 

چه دعات گویم ای گل!
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی!

 


          دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 15:22  توسط سعید  | 

پیدایش نمی‌کنند

بعضی کتاب‌ها هست که باید هر چند وقت یه بار خوندشون؛ یا لااقل چن‌تا از جمله‌هاشونو مرور کرد:

"شازده کوچولو" / آنتوان دو سنت اگزوپری / احمد شاملو

*** نقّاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم می­کرد. آن وقت برای فهم بزرگ­ترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آنها توضیح داد.

*** بزرگ­ترها اگر به خودشان باشد هیچ­وقت نمی­توانند از چیزی سر درآرند. برای بچه­ها هم خسته­کننده است که همین­جور مدام هر چیزی را به آن­ها توضیح بدهند.

*** تقصیر من چیست؟ بزرگ ترها تو شش سالگی  از نقاشی دلسردم کردند و جز بوآی باز و بسته یاد نگرفتم چیزی بکشم.

*** به خاطر آدم­بزرگ­هاست که من این جزئیات را در باب اخترک ب612 برایتان نقل می­کنم یا شماره­اش را می­گویم چون که آن­ها عاشق عدد و رقم­اند. وقتی با آن ها از یک دوست تازه­تان حرف بزنید هیچ­وقت ازتان درباره­ی چیزهای اساسی­اش سوال نمی­کنند که. هیچ­وقت نمی­پرسند «آهنگ صداش چه­جوری است؟ چه بازی­هایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع می­کند یا نه؟»  می­پرسند: «چند سالش است، چندتا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چه­قدر حقوق می­گیرد؟» و تازه بعد از این سوال­هاست که خیال می­کنند طرف را شناخته­اند. ... این­جوری­اند دیگر. نباید ازشان دلخور شد. بچه­ها باید نسبت به آدم­بزرگ­ها گذشت داشته باشند. اما البته ما که مفهوم حقیقی زندگی را درک می­کنیم می­خندیم به ریش هرچی عدد و رقم است!

*** این­که این­جا می­کوشم او را وصف کنم برای این است که از خاطرم نرود. فراموش کردن یک دوست خیلی غم­انگیز است. همه­کس که دوستی ندارد.

*** دوستم زیر بار هیچ­جور شرح و توصیفی نمی­رفت. شاید مرا هم مثل خودش می­پنداشت. اما از بخت بد، دیدن بره­ها از پشت جعبه از من برنمی­آید. نکند من هم یک خرده به آدم­بزرگ­ها رفته­ام؟ باید پیر شده باشم.

*** آخ، شهریار کوچولو! این­جوری بود که من کم­کمک از زندگی محدود و دلگیر تو سر درآوردم. تا مدت­ها تنها سرگرمی تو تماشای زیبایی غروب آفتاب بوده. ... اما تو اخترک تو که به آن کوچکی است همین­قدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی می­توانی هر قدر دلت خواست غروب را تماشا کنی.

*** - حرفت را باور نمی­کنم! گل­ها بی­شیله­پیله­اند: سعی می­کنند یک­جوری ته­دل خودشان را قرص کنند. این است که خیال می­کنند با آن خارها چیز ترسناک وحشت­آوری می­شوند...

*** اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همین­قدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستاره­هاست»، اما اگر بره گل را بخورد برایش مثل این است که یک­هو تمام آن ستاره­ها پتی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟

*** آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. می­بایست روی کرد و کار او درباره اش قضاوت می­کردم نه روی گفتارش. عطرآگینم می­کرد. دلم را روشن می­کرد. نمی­بایست ازش بگریزم. می­بایست به مهر و محبتی که پشت آن کلک­های معصومانه­اش پنهان بود پی می­بردم.

*** "اگر خواسته باشم با آن پروانه­ها آشنا بشوم جز این­که دوسه­تا کرم حشره را تحمل کنم چاره­یی ندارم. پروانه باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم می­آید؟ تو که می­روی به آن دور دورها. از بابت درنده­ها هم هیچ ککم نمی­گزد: من هم برای خودم چنگ و پنجه­یی دارم." و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد.

*** تو اخترک بعدی می­خواره­یی می­نشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد. به می­خواره که صم بکم پشت یک مشت بطری خالی و یکی­دوتا بطری پر نشسته بود گفت: - چه کار داری می­کنی؟

                می­خواره با لحن غم­زده­ای جواب داد: - می می­زنم.

                شهریار کوچولو پرسید: - می می­زنی که چی؟

                می­خواره جواب داد: - که فراموش کنم.

                شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او می­سوخت پرسید: - که چی را فراموش کنی؟

                می­خواره همان­طور که سرش را می­انداخت پایین گفت: - سرشکستگی­ام را.

                شهریار کوچولو که دلش می­خواست دردی از او دوا کند پرسید: - سرشکستگی از چی؟

                می­خواره جواب داد: - سرشکستگی می­خواره بودنم را.

                این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد.

*** زمین فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنه­ی زمین یک­صد و یازده پادشاه (البته با محاسبه­ی پادشاهان سیاه پوست)، هفت­هزار جغرافی­دان، نهصدهزار تاجرپیشه، پانزده کرور می­خواره و ششصد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدم­بزرگ زندگی می­کند.

*** شهریار کوچولو با ادب پرسید: - آدم­ها کجاند؟

                گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود. این بود که گفت: - آدم­ها؟ گمان می­کنم ازشان شش­هفت­تایی باشد. سال­ها پیش دیدمشان. منتها خدا می­داند کجا می­شود پیداشان کرد. باد این ور و آن ور می­بردشان؛ نه این­که ریشه ندارند؟ این بی­ریشگی حسابی اسباب درد سرشان شده.

*** اما سرانجام، بعد از مدت­ها راه رفتن از میان ریگ­ها و صخره­ها و برف­ها به جاده­ای برخورد و هر جاده­ای یک راست می­رود سراغ آدم­ها.

*** شهریار کوچولو گفت: - پی آدم­ها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟

                روباه گفت: - آدم­ها تفنگ دارند و شکار می­کنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش می­دهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ می­گردی؟

                شهریار کوچولو گفت: - نه، پی دوست می­گردم. اهلی کردن یعنی چی؟

                روباه گفت: - چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.

-          ایجاد علاقه کردن؟

روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من یک پسربچه­ای مثل صدهزار پسربچه­ی دیگر. نه من احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه هم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا می­کنیم. تو برای من میان همه­ی عالم موجود یگانه­ای می­شوی من برای تو.

شهریار کوچولو گفت: - کم­کم دارد دستگیرم می­شود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.

...روباه گفت: - آدم فقط از چیزهایی که اهلی می­کند می­تواند سر دربیاورد. آدم­ها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. همه­چیز را همین­جور حاضر آماده از دکان­ها می­خرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدم­ها مانده­اند بی­دوست... تو اگر دوست می­خواهی خب من را اهلی کن!

...روباه گفت: - آدم­ها این حقیقت را فراموش کرده­اند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زنده­ای نسبت به آنی که اهلی کرده­ای مسئولی. تو مسئول گلتی...

شهریار کوچولو برای آن­که یادش بماند تکرار کرد: - من مسئول گلمم.

*** شهریار کوچولو تو دلش گفت: - «من اگر پنجاه­وسه دقیقه وقت اضافی داشته باشم خوش­خوشک می­روم طرف یک چشمه...»

*** گفت: - مردم سیاره­ی تو ور می­دارند پنج­هزارتا گل را تو یک گلستان می­کارند، و آن یک دان­ای را که پی­اش می­گردند آن میان پیدا نمی­کنند...

                گفتم: - پیدایش نمی کنند.

*** - نه اینکه من تو یکی از ستاره­هام؟ نه اینکه من تو یکی از آن­ها می­خندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه کنی برایت مثل این خواهد بود که همه­ی ستاره­ها می­خندند. پس تو ستاره­هایی خواهی داشت که بلدند بخندند!

*** یک راز خیلی خیلی بزرگ این­جا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچ­چیز عالم مهم­تر از دانستن این نیست که تو فلان نقطه­ای که نمی­دانیم، فلان بره­ای که نمی­شناسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...

                خب، آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بره گل را چریده یا نه؟» - و آن­وقت با چشم­های خودتان تفاوتش را ببینید...

                و محال است آدم بزرگ ها روحشان خبردار شود که این موضوع چقدر مهم است!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 21:38  توسط سعید  | 

عشق ...

آری ، عشق چیست ؟ نسیمی که در میان گل ها می وزد ؟ ... آه ! نه ، تابندگی طلایی رنگی که خون را در می نوردد . عشق ، نوایی گرم و شیطانی است که حتی دل سالخوردگان را به تپش در می آورد . عشق چون گل مینایی است که با رسیدن شب کاملا گشوده می شود و شقایقی است که دمی آن را فرو می بندد و کم ترین تماس سبب نابودی اش می شود .
عشق چنین است .
مردی را نرم می کند ، او را دوباره بر سر پا می دارد تا بار دیگر خانه خرابش کند ؛ امروز مرا دوست دارد ، فردا تو را ، و شب بعد شاید دیگری را ، ناپایداری اش چنین است . اما می تواند چون مهری نا شکستنی نیز پایدار بماند ، چون شعله ای مداوم تا لحظه نهایت بسوزاند ، زیرا بسیار جاودانه است . به راستی عشق چگونه است ؟
آه ! عشق شبی تابستانی است که آسمانی پر ستاره و زمینی عطرآگین دارد . ولی از چه رو سبب می شود که جوان راه های پنهانی را پیش گیرد و از چه رو مرد پیر را بر آن می دارد که در اتاق خود ، در کنج انزوا ، قد برافرازد ؟ آه ! عشق قلب انسان ها را به قارچ زاری ، به باغی پر بار و گستاخ بدل می کند که در آن قارچ های مرموز بی شرم می روید .
آیا به همین دلیل نیست که راهب ، شب هنگام ، آهسته از باغ های دربسته می لغزد و به پنجره های زنان خفته چشم می چسباند ؟ آیا عشق نیست که زنان تارک دنیا را در دنیای جنون غوطه ور می کند و عقل از شاهزاده خانم ها می رباید ؟ عشق است که سر شاه را چنان خم می کند که موهایش گرد و غبار را بروبد ؟ و او در همان حال که کلمات بی شرمانه زمزمه می کند ، می خندد و زبان درازی می کند .
عشق چنین است .
نه ، نه ، عشق دیگری هم هست که در دنیا نظیری به خود نمی شناسد . این عشق در یک شب بهاری ، زمانی که تازه جوانی دو چشم ، آری دو چشم ، دیده است بر زمین ظاهر شده .
تازه جوان به این دو دیده که به چشمان او خیره شده اند نگاه دوخته است . لبانی را بوسیده است و دو اشعه ی متقاطع , در دلش ، به خورشیدی درخشان و رو به ستارگان ، بدل شده است . تازه جوان در میان دو بازو افتاده است و در سراسر دنیا دیگر چیزی نشنیده است .
عشق ، نخستین سخن خداوند است . نخستین فکری است که از سرش گذشته است . هنگامی که گفته : " روشنایی باشد " ، عشق زاده شده است . و هر چه که او آفریده ، بسیار خوب بوده است و او نخواسته چیزی را تغییر دهد ... و عشق منشأ جهان و ارباب دنیا بوده است .
آری ، تمام راه ها از گل و خون هستند ، گل و خون .

قسمتی از داستان ویکتوریا - نوشته کنوت هامسون

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آذر 1387ساعت 19:55  توسط شيوا  | 

استاد رهی معیری


سوزد مرا سازد مرا
ساقي بده پيمانه اي ز آن مي که بي خويشم کند
بر حسن شور انگيز تو عاشق تر از پيشم کند
زان مي که در شبهاي غم بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بيش و کم فارغ ز تشويشم کند
نور سحرگاهي دهد فيضي که مي خواهي دهد
با مسکنت شاهي دهد سلطان درويشم کند
سوزد مرا سازد مرا در آتش اندازد مرا
وز من رها سازد مرا بيگانه از خويشم کند
بستاند اي سرو سهي سوداي هستي از رهي
يغما کند انديشه را دور از بد انديشم کند

استاد رهی معیری

رهي معيري ، متخلص به « رهي » فرزند محمد حسن خان مويد خلوت در دهم اردبيهشت ما ۱۲۸۸ هجري شمسي در تهران چشم به جهان گشود . پدرش محمدحسن خان چندگاهي قبل از تولد رهي رخت به سراي ديگر کشيده بود. خانم فخرعالم حجازی معیری ، مادر رهی معیری ، در مورد پسرش می گوید : " رهی معیری دارای دو شخصیت متمایز بود . اولی شخصیت اجتماعی و هنری او ، و دومی شخصیت فردی او . در مورد شخصیت اجتماعی او چیزی ندارم بگویم ، زیرا قضاوت این کار با مردم شریف و ملت نجیب و قدردان است . در مورد شخصیت فردی نیز برای اینکه خوانندگان عزیز بیشتر با شرح حال رهی آشنا شوند ، ناچار به معرفی خانواده خود می پردازم . پدرم ، مرحوم میرزا ابوالقاسم خان بدیع الدوله ، فرزند مرحوم میرزا محمود خان مدیرالدوله که با مرحوم میرزا احمدخان مشیرالسلطنه ، صدر اعظم مشروطیت ، برادر بوده ، از اهالی آذربایجان عزیز و متولد شهر تبریز بوده اند . مادرم دختر مرحوم میرزا حبیب الله خان بدیع السلطنه حجازی و نوه دختری میرزا عباس خان قوام الدوله تفرشی بود . شوهرم ، مرحوم حسن خان مؤید خلوت ، فرزند معیرالممالک نظام الدوله ، از اعقاب بایزید بسطامی ، عارف ربانی ، بوده است .
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در تهران به پايان برد ، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغلي چند انجام وظيفه کرد و از سال ۱۳۲۲ رياست کل انتشارات و تبليغات وزارت پيشه و هنر منصوب گرديد.
رهي از اوان کودکي به شعر و موسيقي و نقاشي علاقه و دلبستگي فراوان داشت و در اين هنر بهره اي به سزا يافت . هفده سال بيش نداشت که اولين رباعي خود را سرود:
کاش امشبم آن شمع طرب مي آمد ... وين روز مفارقت به شب مي آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست ... اي کاش که جانِ ما به لب مي آمد
در آغاز شاعري ، در انجمن ادبي حکيم نظامي که به رياست مرحوم وحيد دستگردي تشکيل مي شد شرکت جست و از اعضاي مؤثر و فعال آن بود و نيز در انجمن ادبي فرهنگستان از اعضاي مؤسس و برجسته آن به شمار مي رفت. وي همچنين در انجمن موسيقي ايران عضويت داشت . اشعارش در بيشتر روزنامه ها و مجلات ادبي نشر يافت و آثار سياسي ، فکاهي و انتقادي او با نام هاي مستعار « شاه پريون » ، « زاغچه » ، « حقگو » ، « گوشه گير » در روزنامه « باباشمل » و مجله « تهران مصور » چاپ مي شد.
رهي علاوه بر شاعري ، در ساختن تصنيف نيز مهارت کامل داشت . ترانه هاي : خزان عشق ، نواي ني ، به کنارم بنشين ، آتشين لاله ، کاروان و ديگر ترانه هاي او مشهور و زبانزد خاص و عام گرديد و هنوز هم خاطره آن آهنگها و ترانه هاي شورانگيز و طرب افزا در يادها مانده است.
رهي در سال هاي آخر عمر در برنامه گل هاي رنگارنگ راديو، در انتخاب شعر با داوود پيرنيا همکاري داشت و پس از او نيز تا پايان زندگي آن برنامه را سرپرستي ميکرد.
رهي در طول حيات خود سفرهايي به خارج از ايران داشت که از جمله است : سفر به ترکيه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهير شوروي در سال ۱۳۳۷ براي شرکت در جشن انقلاب کبير، سفر به ايتاليا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، يک بار در سال ۱۳۴۱ براي شرکت در مراسم يادبود نهصدمين سال در گذشت خواجه عبدالله انصاري و ديگر در سال ۱۳۴۵، عزيميت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ براي عمل جراحي، آخرين سفر معيري بود .
رهي معيري که تا آخر عمر مجرد زيست ، در چهارم آبان سال ۱۳۴۷ پس از رنجي طولاني و جانکاه از بيماري سرطان بدرود زندگاني گفت و در مقبره ظهيرالدوله شميران مدفون گرديد.
رهي بدون ترديد يکي از چند چهره ممتاز غزلسراي معاصر است . سخن او تحت تاثير شاعراني چون سعدي ، حافظ ، مولوي ، صائب و گاه مسعود سعد و نظامي است. اما دلبستگي و توجه بيشتر او به زبان سعدي است . اين عشق و شيفتگي به سعدي ، سخنش را از رنگ و بوي شیوه استاد برخوردار کرده است به گونه اي که همان سادگي و رواني و طراوت غزلها سعدي را از بيشتر غزلهاي او ميتوان دريافت.
اگر بخواهيم با موازين کهن - که چندان اعتباري هم ندارد - سبک شعر رهي را تعيين کنيم ، بايد او را در مرزي ميان شيوه اصفهاني و عراقي قرار دهيم ، زيرا بسياري از خصوصيات هريک از اين دو سبک را در شعر او مي بينيم ، بي آنکه بتوانيم او را به طور مسلم منتسب به يکي از اين دو شيوه بشماريم.
گاه گاه ، تخيلات دقيق و انديشه هاي لطيف او شعر صائب و کليم و حزين و ديگر شاعران شيوه اصفهاني را به ياد ما مي آورد و در همان لحظه زبان شسته و يکدست او از شاعري به شيوه عراقي سخن ميگويد.
رنگ عاشقانه غزل رهي ، با اين زبان شيفته و مضامين لطيف تقريبا عامل اصلي اهميت کار اوست ، زيرا جمع ميان سه عنصر اصلي شعر - آن هم غزل - از کارهاي دشوار است .

نمونه ای از غزل رهی :

مردم فريب
شب يار من تب است و غم سينه سوز هم
تنها نه شب در آتشم اي گل که روز هم
اي اشک همتي که به کشت وجود من
آتش فکند آه و دل سينه سوز هم
گفتم : که با تو شمع طرب تابناک نيست
گفتا : که سيمگون مه گيتي فروز هم
گفتم : که بعد از آنهمه دلها که سوختي
کس مي خورد فريب تو ؟ گفتا هنوز هم
اي غم مگر تو يار شوي ورنه با رهي
دل دشمن است و آن صنم دلفروز هم

نمونه ای از رباعیات رهی :

ای بی خبر از محنت روز افزونم
دانم که ندانی از جدایی چونم
باز آی که سرگشته تر از فرهادم
دریاب که دیوانه تر از مجنونم

ای جاوه برق آشیان سوز تو را
وی روشنی شمع شب افروز تو را
زان روز که دیدمت شبی خوابم نیست
ای کاش ندیده بودم آن روز تو را

احوال دل آن زلف دو تا داند و من
راز دل غنچه را صبا داند و من
بی من تو چگونه ای ندانم اما
من بی تو در آتشم خدا داند و من

نیست سری کز تو پر آشوب نیست
این همه هم خوب شدن خوب نیست
جور و حفا کن که حبیب منی
مهر و وفا شیوه محبوب نیست

نمونه ای از ترانه های رهی :

خزان آشنایی

شد خزان گلشن آشنایی
بازم آتش به جان زد جدایی
عمر من ای گل طی شد بهر تو
وز تو ندیدم جز بد عهدی و بی وفایی
با تو وفا کردم،تا به تنم جان بود
عشق و وفاداری،با تو چه دارد سود
آفت خرمن مهر و وفایی
نو گل گلشن جور و جفایی
از دل سنگت آه
دلم از غم خونین است
روش بختم این است
از جام غم مستم
دشمن می پرستم
تا هستم تو ومست از می به چمن
چون گل خندان از مستی بر گریه من
با دگران در گلشن نوشی می
من ز فراقت ناله کنم تا کی
تو وچون می لاله کشیدنها
من و جون گل جامه دریدنها
ز رقیبان خواری دیدنها
دلم از غم خون کردی
چه بگویم چون کردی
دردم افزون کردی
برو ای از مهر و وفا عاری
برو ای عاری ز وفاداری
که شکستی چون زلفت عهد مرا
دریغ و درد از عمرم
که در وفایت شد طی
ستم به یاران تا چند
جفا به عاشق تا کی
نمی کنی ای گل یکدم یادم
که همچو اشک از چشمت افتادم
تا کی بی تو بود
از غم خون دل من
آه از دل تو
گرچه ز محنت خوارم کردی
با غم و حسرت یارم کردی
مهر تو دارم باز
بکن ای گل با من
هرچه توانی ناز
هرچه توانی ناز
کز عشقت می سوزم باز

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 13:13  توسط شيوا  | 

کتاب ها مثل آدم ها هستند



بعضی از آدمها جلد زرکوب، بعضی جلد ضخیم و بعضی جلد نازک و بعضی ها اصلا جلد ندارند. ه

بعضی از آدمها ترجمه شده اند و بعضی ها تفسیر می شوند. ه

بعضی از آدمها با کاغذ کاهی و نامرغوب چاپ می شوند و بعضی با کاغذ خارجی . ه

بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و بعضی ها فقط یک بار چاپ می شوند و بعضی از آدمها فتوکپی آدمهای دیگرند. ه

بعضی از آدمها دارای صفحات سیاه و سفیداند و بعضی از آدمها صفحات رنگی و جذاب دارند. ه

بعضی از آدمها تیتر و فهرست دارند و روی پیشانی بعضی از آدمها نوشته اند: حق هرگونه کپی برداری و استفاده بدون اجازه ممنوع و محفوظ است. ه

بعضی از آدمها قیمت روی جلد دارند بعضی ها با چند درصد تخفیف به فروش می رسند و بعضی از آدمها بعد از فروش پس گرفته نمی شوند. ه

بعضی از آدمها را باید جلد گرفت بعضی ها را می شود توی جیب گذاشت و بعضی ها را توی کیف و بعضی ها را روی قفسه قرار داد. ه

بعضی از آدمها نمایشنامه اند و در چند پرده نوشته و اجرا می شوند و بعضی ها فقط جدول و سرگرمی اند و بعضی ها معلومات عمومی. ه

بعضی از آدمها خط خوردگی و خط زدگی دارند و بعضی ها غلط چاپی و بعضی ها غلط املایی فراوانی دارند. ه

از روی بعضی از آدمها باید مشق و از روی بعضی از آنها باید جریمه نوشت. ه

بعضی از آدمها در کلاسها تدریس می شوند و بعضی ها ممنوع بوده و مخفیانه دست به دست می شوند. ه

بعضی از آدمها را باید چندین بار خواند تا معنی آنها را فهمید و بعضی ها نخوانده قابل فهم هستند. ه

بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت و بعضی ها را همیشه باید با خود همراه نمود. ه

بعضی از آدمها تفرقه انداز هستند و بعضی ها بانی وحدت و همبستگی. ه

بعضی از آدمها به نام دیگران چاپ می شوند و بعضی ها قبل از چاپ به فروش می رسند. ه

بعضی از آدمها در قفسه خاک می خورند و بعضی ها در انبار بایگانی شده اند. ه

بعضی از آدمها تاریخی اندو از گذشته صحبت می کنند و بعضی ها آینده نگرند و به آینده می پردازند. ه

بعضی از آدمها لطیفه اندو بعضی ها بی روح اند و خسته کننده. ه

بعضی از آدمها سیاسی اند و در هر نوبت چاپ رنگی دیگر به خود می گیرند. ه

بعضی آدمها منبع و ماخذ ندارند و بعضی ها منبع و مرجع دیگرانند. ه

بعضی از آدمها شیرازه ندارند و زود از هم پاشند و بعضی ها شیرازه شان میخ دارد و قبل از میخ کهنه و پاره می شوند. ه

بعضی از آدمها با محتوا هستند و بعضی ها بی محتوا و پوچ اند و فقط برای امرار معاش. ه

بعضی از آدمها ماندگارند و بعضی ها در چاپخانه می مانند و بازیافت می شوند. ه

بعضی آدمها هویت ندارند و بی نام و نشان اند و بعضی ها چندین نویسنده دارند. ه

بعضی از آدمها در کتابخانه نگهداری می شوند و بعضی ها در پیاده رو خیابان به فروش می رسند. ه

بعضی آدم ها را کادو می گیرند و هدیه می دهند. ه

بعضی آدمها را به مفت هم نمی خرند و بعضی ها از موزه ها به سرقت می روند. ه

بعضی از آدمها بدون مجوز چاپ می شوند و بعضی ها نیاز به مجوز ندارند و بعضی ها تا ابد مجوز چاپ نمی توانند اخذ کنند. ه

بعضی از آدمها خاطره اند و بعضی ها یاداشت شخصی . ه

بعضی آدمها در مدح دیگران نوشته می شوند و بعضی ها در مذمت دیگران. ه

بعضی از آدمها افسانه اند و بعضی ها رمان و بعضی ها داستان. ه

بعضی آدمها مذهبی اند و بعضی ها لامذهب و خیلی ها در این میان. ه

بعضی از آدمها احساسات دیگران را جریحه دار می کنند و بعضی ها به دیگران احترام می گذارند. ه

بعضی از آدمها به دیگران توهین می کنند و بعضی ها توهین را به جان می خرند. ه

بعضی از آدمها به زور بر دیگران تحمیل می شوند و بعضی ها خود به میان دیگران می روند. ه

بعضی از آدمها چند جلدی و قطورند و بعضی ها تک جلدی و لاغر. ه

بعضی از آدمها از جنگ می گویند و بعضی از صلح و صفا. ه

بعضی از آدمها از شادی سخن می گویند و بعضی ها از غم. ه

...ه

 

 



قیصر امین پور

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387ساعت 12:1  توسط سعید  | 

افسانه ی باران


شب تا سحر من بودم و لالاي باران
اما نمي دانم چرا خوابم نمي برد

غوغاي پندارم نمي مرد
غمگين و دلسرد
روحم همه رنج
جانم همه درد
آهنگ باران ديو اندوه مرا بيدار مي كرد
چشمان تبدارم نمي خفت
افسانه گوي ناودان افسانه مي گفت
ازاد و وحشي, باد شبگرد
از بوي ميخك هاي باران خورده سرمست
سر مي كشيد از بام و از در
گاهي صداي بوسه اش مي آمد از باغ
گاهي شراب خنده اش در كوچه مي ريخت
گه پاي مي كوبيد روي دامن كوه
گه دست مي افشاند روي سينه دشت
آسوده مي رقصيد و مي خنديد و ميگشت
شب تا سحر من بودم و لالاي باران
افسانه گوي ناودان افسانه مي گفت
پا روي دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
سي سال از عمرت گذشته است
زنگار غم بر رخسارت نشسته است
خار ندامت در دل تنگت شكسته است
خود را چنين آسان چرا كردي فراموش
تنهاي تنها
خاموش خاموش
ديگر نمي نالي بدان شيرين زباني
ديگر نمي گويي حديث مهرباني
ديگر نمي خواني سرودي جاوداني
دست زمان ناي تو بسته است
روح تو خسته است
تارت گسسته است
اين دل كه مي لرزد ميان سينه تو
اين دل كه درياي وفا و مهرباني است
اين دل كه جز با مهرباني آشنا نيست
اين دل دل تو دشمن تست
زهرش شراب جام رگهاي تن تست
اين مهرباني ها هلاكت ميكند از دل حذر كن
از دل حذر كن
از اين محبت هاي بي حاصل حذر كن
مهر زن و فرزند را از دل بدر كن
يا دركنار زندگي ترك هنر كن
يا با هنر از زندگي صرف نظر كن
شب تا سحر من بودم و لالاي باران
افسانه گوي ناودان افسانه ميگفت
پا روي دل بگذار و بگذر
بگذار و بگذر
يك شب اگر دستت در آغوش كتاب است
زن را سخن از نان و آب است
طفل تو بر دوش تو خواب است
اين زندگي رنج و عذاب است
جان تو افسرد
جسم تو فرسود
روح تو پژمرد
آخر پرو بالي بزن بشكن قفس را
آزاد باش اين يك نفس را
از اين ملال آباد جانفرسا سفر كن
پرواز كن
پرواز كن
از تنگناي اين تباهي ها گذر كن
از چار ديوار ملال خود بپرهيز
آفاق را آغوش بر روي تو باز است
دستي برافشان
شوري برانگيز
در دامن آزادي و شادي بياويز
از اين نسيم نيمه شب درسي بياموز
وز طبع خود هر لحظه خورشيدي برافروز
اندوه بر اندوه افزودن روا نيست
دنيا همين يك ذره جا نيست
سر زير بال خود مبر بگذار و بگذر
پا روي دل بگذار و بگذر
شب تا سحر من بودم و لالاي باران
چشمان تبدار نمي خفت
او همچنان افسانه مي گفت
آزاد و وحشي باد شبگرد
از بوي ميخك هاي باران خورده سرمست
گاهي صداي بوسه اش مي آمد از باغ
گاهي شراب خنده اش در كوچه مي ريخت
آسوده مي خنديد و مي رقصيد و مي گشت

«فریدون مشیری»
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 13:27  توسط بهاره  |