بعضی کتابها هست که باید هر چند وقت یه بار خوندشون؛ یا لااقل چنتا از جملههاشونو مرور کرد:
"شازده کوچولو" / آنتوان دو سنت اگزوپری / احمد شاملو

*** نقّاشی من کلاه نبود، یک مار بوآ بود که داشت یک فیل را هضم میکرد. آن وقت برای فهم بزرگترها برداشتم توی شکم بوآ را کشیدم. آخر همیشه باید به آنها توضیح داد.
*** بزرگترها اگر به خودشان باشد هیچوقت نمیتوانند از چیزی سر درآرند. برای بچهها هم خستهکننده است که همینجور مدام هر چیزی را به آنها توضیح بدهند.
*** تقصیر من چیست؟ بزرگ ترها تو شش سالگی از نقاشی دلسردم کردند و جز بوآی باز و بسته یاد نگرفتم چیزی بکشم.
*** به خاطر آدمبزرگهاست که من این جزئیات را در باب اخترک ب612 برایتان نقل میکنم یا شمارهاش را میگویم چون که آنها عاشق عدد و رقماند. وقتی با آن ها از یک دوست تازهتان حرف بزنید هیچوقت ازتان دربارهی چیزهای اساسیاش سوال نمیکنند که. هیچوقت نمیپرسند «آهنگ صداش چهجوری است؟ چه بازیهایی را بیشتر دوست دارد؟ پروانه جمع میکند یا نه؟» میپرسند: «چند سالش است، چندتا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چهقدر حقوق میگیرد؟» و تازه بعد از این سوالهاست که خیال میکنند طرف را شناختهاند. ... اینجوریاند دیگر. نباید ازشان دلخور شد. بچهها باید نسبت به آدمبزرگها گذشت داشته باشند. اما البته ما که مفهوم حقیقی زندگی را درک میکنیم میخندیم به ریش هرچی عدد و رقم است!
*** اینکه اینجا میکوشم او را وصف کنم برای این است که از خاطرم نرود. فراموش کردن یک دوست خیلی غمانگیز است. همهکس که دوستی ندارد.
*** دوستم زیر بار هیچجور شرح و توصیفی نمیرفت. شاید مرا هم مثل خودش میپنداشت. اما از بخت بد، دیدن برهها از پشت جعبه از من برنمیآید. نکند من هم یک خرده به آدمبزرگها رفتهام؟ باید پیر شده باشم.
*** آخ، شهریار کوچولو! اینجوری بود که من کمکمک از زندگی محدود و دلگیر تو سر درآوردم. تا مدتها تنها سرگرمی تو تماشای زیبایی غروب آفتاب بوده. ... اما تو اخترک تو که به آن کوچکی است همینقدر که چند قدمی صندلیت را جلو بکشی میتوانی هر قدر دلت خواست غروب را تماشا کنی.
*** - حرفت را باور نمیکنم! گلها بیشیلهپیلهاند: سعی میکنند یکجوری تهدل خودشان را قرص کنند. این است که خیال میکنند با آن خارها چیز ترسناک وحشتآوری میشوند...
*** اگر کسی گلی را دوست داشته باشد که تو کرورها و کرورها ستاره فقط یک دانه ازش هست برای احساس خوشبختی همینقدر بس است که نگاهی به آن همه ستاره بیندازد و با خودش بگوید: «گل من یک جایی میان آن ستارههاست»، اما اگر بره گل را بخورد برایش مثل این است که یکهو تمام آن ستارهها پتی کنند و خاموش بشوند. یعنی این هم هیچ اهمیتی ندارد؟
*** آن روزها نتوانستم چیزی بفهمم. میبایست روی کرد و کار او درباره اش قضاوت میکردم نه روی گفتارش. عطرآگینم میکرد. دلم را روشن میکرد. نمیبایست ازش بگریزم. میبایست به مهر و محبتی که پشت آن کلکهای معصومانهاش پنهان بود پی میبردم.
*** "اگر خواسته باشم با آن پروانهها آشنا بشوم جز اینکه دوسهتا کرم حشره را تحمل کنم چارهیی ندارم. پروانه باید خیلی قشنگ باشد. جز آن کی به دیدنم میآید؟ تو که میروی به آن دور دورها. از بابت درندهها هم هیچ ککم نمیگزد: من هم برای خودم چنگ و پنجهیی دارم." و با سادگی تمام چهارتا خارش را نشان داد.
*** تو اخترک بعدی میخوارهیی مینشست. دیدار کوتاه بود اما شهریار کوچولو را به غمی بزرگ فرو برد. به میخواره که صم بکم پشت یک مشت بطری خالی و یکیدوتا بطری پر نشسته بود گفت: - چه کار داری میکنی؟
میخواره با لحن غمزدهای جواب داد: - می میزنم.
شهریار کوچولو پرسید: - می میزنی که چی؟
میخواره جواب داد: - که فراموش کنم.
شهریار کوچولو که حالا دیگر دلش برای او میسوخت پرسید: - که چی را فراموش کنی؟
میخواره همانطور که سرش را میانداخت پایین گفت: - سرشکستگیام را.
شهریار کوچولو که دلش میخواست دردی از او دوا کند پرسید: - سرشکستگی از چی؟
میخواره جواب داد: - سرشکستگی میخواره بودنم را.
این را گفت و قال را کند و به کلی خاموش شد.
*** زمین فلان و بهمان سیاره نیست. رو پهنهی زمین یکصد و یازده پادشاه (البته با محاسبهی پادشاهان سیاه پوست)، هفتهزار جغرافیدان، نهصدهزار تاجرپیشه، پانزده کرور میخواره و ششصد و بیست و دو کرور خودپسند و به عبارت دیگر حدود دو میلیارد آدمبزرگ زندگی میکند.
*** شهریار کوچولو با ادب پرسید: - آدمها کجاند؟
گل روزی روزگاری عبور کاروانی را دیده بود. این بود که گفت: - آدمها؟ گمان میکنم ازشان ششهفتتایی باشد. سالها پیش دیدمشان. منتها خدا میداند کجا میشود پیداشان کرد. باد این ور و آن ور میبردشان؛ نه اینکه ریشه ندارند؟ این بیریشگی حسابی اسباب درد سرشان شده.
*** اما سرانجام، بعد از مدتها راه رفتن از میان ریگها و صخرهها و برفها به جادهای برخورد و هر جادهای یک راست میرود سراغ آدمها.
*** شهریار کوچولو گفت: - پی آدمها می گردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: - آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میگردی؟
شهریار کوچولو گفت: - نه، پی دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: - چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
- ایجاد علاقه کردن؟
روباه گفت: - معلوم است. تو الان واسه من یک پسربچهای مثل صدهزار پسربچهی دیگر. نه من احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم برای تو یک روباه هم مثل صدهزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هردوتامان به هم احتیاج پیدا میکنیم. تو برای من میان همهی عالم موجود یگانهای میشوی من برای تو.
شهریار کوچولو گفت: - کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
...روباه گفت: - آدم فقط از چیزهایی که اهلی میکند میتواند سر دربیاورد. آدمها دیگر برای سر درآوردن از چیزها وقت ندارند. همهچیز را همینجور حاضر آماده از دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب من را اهلی کن!
...روباه گفت: - آدمها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی. تو تا زندهای نسبت به آنی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گلتی...
شهریار کوچولو برای آنکه یادش بماند تکرار کرد: - من مسئول گلمم.
*** شهریار کوچولو تو دلش گفت: - «من اگر پنجاهوسه دقیقه وقت اضافی داشته باشم خوشخوشک میروم طرف یک چشمه...»
*** گفت: - مردم سیارهی تو ور میدارند پنجهزارتا گل را تو یک گلستان میکارند، و آن یک دانای را که پیاش میگردند آن میان پیدا نمیکنند...
گفتم: - پیدایش نمی کنند.
*** - نه اینکه من تو یکی از ستارههام؟ نه اینکه من تو یکی از آنها میخندم؟... خب، پس هر شب که به آسمان نگاه کنی برایت مثل این خواهد بود که همهی ستارهها میخندند. پس تو ستارههایی خواهی داشت که بلدند بخندند!
*** یک راز خیلی خیلی بزرگ اینجا هست: برای شما هم که او را دوست دارید، مثل من هیچچیز عالم مهمتر از دانستن این نیست که تو فلان نقطهای که نمیدانیم، فلان برهای که نمیشناسیم گل سرخی را چریده یا نچریده...
خب، آسمان را نگاه کنید و بپرسید: «بره گل را چریده یا نه؟» - و آنوقت با چشمهای خودتان تفاوتش را ببینید...
و محال است آدم بزرگ ها روحشان خبردار شود که این موضوع چقدر مهم است!